عبد الحسين نوايى

259

رجال كتاب حبيب السير ( فارسى )

شاه خورشيد جاه از مجلس برخاسته به جانب خوابگاه توجه فرمود و ميرزا شاه حسين نيز متوجه بالشخانهء خود شده از خمار آن بادهء خوشگوار غافل بود . در آن حين شاهقلى از عقب حضرت اعلا بازگشت و آن جناب را تنها ديده به دست ستيز ، خنجر خونريز از ميان بركشيد و آن تيغ بىدريغ را بر شانهء آن يگانهء زمانه فروبرده و قورچيانى را كه در آستانهء عليه بودند گفت ، كه حكم همايون بر اين موجب صدور يافته كه اين شخص را پاره‌پاره كنند ؛ لاجرم ايشان نيز شمشير تيز بركشيدند و نقش وجود آن جهان فضل و هنر را در يك نفس از صحيفهء زندگانى محو گردانيدند : دريغ آن سپهر سخا و كرم * پناه كرام از عرب تا عجم دريغ آن سرافراز والاگهر * نوازندهء اهل فضل و هنر دريغ آن عدالت‌پناهى كه بود * دلش كان احسان ، كفش بحر جود دريغ آن‌كه بودى به هر صبح و شام * برازندهء حاجت خاص و عام دريغا كه ايام ناسازگار * ندارد بناى وفا استوار دريغا كه اين چرخ پراضطراب * هميشه به خونريز دارد شتاب بود دامنش سرخ از خون ما * ندارد غم جان محزون ما . . . القصه چون شاهقلى به صرصر دغلى نهال زندگانى آن سرو رياض كامرانى را در بيرون باغ هشت بهشت از پاى درانداخت ، قبل از آنكه اين خبر به عرض شاه عالىگهر رسد ، بر بار گير قمر مسير سوار شده علم هزيمت به صوب آذربايجان و حدود ديار بكر برافراخت . صباح روز ديگر كه تيغ آفتاب چون شعلهء غضب شاه والاجناب ، سر به فلك اخضر كشيد و رئوس كواكب از بدن فلك انفصال يافته پردهء نيلگون سپهر بوقلمون به رنگ كسوت ماتمزدگان گرديد ، خسرو بهرام غلام خورشيد احتشام بر سرير سلطنت پايدار قرار گرفت و نيران قهر قيامت اثر مشتعل شده فرمان قضا امضا به اخذ و قتل جمعى از قورچيان كه امداد شاهقلى نمودند سمت صدور پذيرفت و همان روز كه پنجشنبهء بيست و نهم جمادى الاولى بود ، كور سليمان با چند تن ديگر از آن زمره به جزاى اعمال خويش گرفتار گشته به قتل رسيدند و فرقه‌اى از ملازمان ميرزا شاه حسين به تعاقب شاهقلى مأمور شده بر جناح استعجال متوجه گرديدند . آنگاه خدام بارگاه عالم‌پناه به تجهيز و تكفين بدن بىبديل آن سرور ، پيشنهاد ضمير ساختند و سادات و قضات و اشراف و اعيان جمع آمده